خاطرات پزشکی

پایان اینترنی

 بخشهای غدد و ریه و گوارش هم گذشتند و بالاخره من به آخر اینترنیم رسیدم.

7 سال پزشکی خیلی برام زود گذشت. روزهای آخر اینترنیم  یکی از اکسترنها از من پرسید: پشیمون نیستی پزشکی خوندی؟ گفتم نه اصلاً ! اگر 7 سال قبل با شک رشته پزشکی رو انتخاب کردم حالا اگه به اون دوران برگردم با اطمینان کامل پزشکی رو انتخاب می کردم. امیدوارم از این به بعد هم نظرم عوض نشه.

اتمام پزشکی ما در نهایت غربت بود. کسی برای ما جشنی نگرفت. کسی بهمون تبریک نگفت و کسی برامون آرزوی یک پزشک خوب بودن رو نکرد. ما که رفتیم ولی بیمارستانها همچنان پر از مریض خواهد بود ، توی اورژانسها بازم مریض غلغله می کنه و جای ما رو اینترنهای جدید پر خواهند کرد و این روند بدون وقفه ادامه خواهد یافت...

باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آه ای دریغ و حسرت همیشگی : ناگهان چقدر زود دیر می شود.

 سوگند نامه پزشکی:

اکنون که با عنایات و الطاف بیکران الهی دوره دکتری پزشکی را با موفقیت به پایان رسانده ام و مسئولیت خدمت به خلق را بر عهده گرفته ام، در پیشگاه قرآن کریم به خداوند قادر متعال که دانای آشکار و نهان است و نامش آرامش دلهای خردمندان و یادش شفای آلام دردمندان، سوگند یاد می کنم که همواره حدود الهی و احکام مقدس دینی را محترم شمارم، از تضییع حقوق بیماران بپرهیزم و سلامت و بهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم دارم، در معاینه و معالجه حریم عفاف را رعایت کنم و اسرار بیماران خود را جز به ضرورت شرعی و قانونی فاش نسازم، خود را نسبت به حفظ قداست حرفه پزشکی و حرمت همکارن متعهد بدانم و از آلودگی به اموری که با پرهیزکاری و شرافت و اخلاق پزشکی منافات دارد اجتناب ورزم، همواره برای ارتقا دانش پزشکی خویش تلاش کنم و از دخالت در اموری که آگاهی و مهارت لازم ندارم خودداری نمایم، در امر بهداشت، اعتلا فرهنگ و آگاهیهای عمومی تلاش نمایم و تامین، حفظ و ارتقا سلامت جامعه را مسئولیت اساسی خویش بدانم.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٤/٢۸ - مریم

و اما...بخش داخلی

٣ ماه داخلی با ورود به بیمارستان تازه تاسیس امام رضا شروع شد.بیمارستان امام رو با اینکه قدیمی بود ولی بیشتر دوست داشتم.اونجا برای ما یه حس دیگه ای داشت حس اینکه اونجا مال خودمونه!‌ هر بیمارستان دیگه ای که می رفتیم وقتی که بر میگشتیم امام انگار که برگشتیم خونمون!

بیمارستان امام رضا در ابتدا مشکلات فراوانی داشت. کادر خیلی از بخشها تازه کار بودند و این کار کردن در بخش رو برای ما خیلی مشکل میکرد.ما که اکثر بخشهامون رو با پرستارهای با تجربه گذرونده بودیم و تو خیلی مسایل نرسها ما رو راهنمایی میکردند کار کردن با پرستارهای تازه کار خیلی برامون مشکل بود.یعنی علاوه بر کار سنگین خودمون باید مراقب بودیم که اونها کارشون رو درست انجام بدن ! یه دفعه یکی از نرسها از دوستم میپرسه: ببخشید خانم دکتر FFP چه جور آزمایشیه؟سبز یا میپرسیدن برای فلان آزمایش چقدر باید خون بگیرم؟

 درمورد وضع اتاق انترنی و امکاناتش هم که اگه هیچی نگم بهتره!

اکثر مراجعه کنندگان به بیمارستان امام رضا هم, از طراحی ساختمان اظهار ناخشنودی میکردند. راه پله بیمارستان امام کجا و راه پله تنگ و خفه امام رضا کجا؟کافی بود زمان ملاقات بخواهیم از یک طبقه به طبقه دیگه بریم که وسط سیل ملاقات کنندگان گیر می افتادیم! به خاطر همین روزهای ملاقات از خیر ناهار میگذشتم چون میدونستم که برای بازگشتن باید حداقل ١ ساعتی در آسانسور یا راه پله ها علاف باشم!ملاقات کنندگان محترم هم که قربونشون برم روپوش سفید و این حرفها حالیشون نبود و تا حد امکان آدم و له میکردند!کلافه

در کل بخش داخلی بخش سنگینیه! ما هم که تعدادمون کم و در نتیجه کشیکهای یک نفره واقعآ آدم و از پا در می آورد.آختوی خیلی از کشیکها شده بود که تا صبح حتی یک دقیقه چشم رو هم نگذاشته بودم یا خیلی وقتها نه ناهار خورده بودم نه شام! بطوریکه پست کشیک جنازه ام به خونه می رسید!‌ اوهآااخ که چقدر خواب بعد کشیک می چسبه!خمیازه اگه تو یه کشیکی مثلآ ٢ ساعت می خوابیدم کلی ذوق مرگ میشدم که من دیشب خوابیدم! بعضی وقتها انقدر استرس کاری زیاد میشد که دلم میخواست وسط بخش بشینم و زار زار گریه کنم!گریه ولی خدا انقدر مهربونه که تو شرایط سخت تحمل و توان آدم و بیشتر میکنه! بخش داخلی بخشی فرسایشی بود و بیشتر از اینکه جنبه آموزشی داشته باشه کارهای تکراری به انترن تحمیل میشه که باعث تموم شدن انرژی انترن میشه و دیگه نایی برای یادگیری باقی نمیمونه! توی مورنینگها من هرچقدر تلاش کردم استفاده ای بکنم موفق نشدم! نمیدونم اشکال از من بود یا ...

 اساتید خوب و باسوادی در داخلی وجود دارند ولی متاسفانه آموزش جدی گرفته نمیشد.یعنی برنامه منظمی وجود نداشت.

بخش اول داخلی رو در حالی شروع کردم که از گروه دوستانم جدا بودم.

٢ هفته کلیه و ٢ هفته جنرال!

کشیک ٢٩ اسفند: هیچکس دوست نداره همچین روزی کشیک وایسته به خاطر همین اینجور روزها رو بعضیا با قیمتی بالا میخرند.ولی من و دوست نازنینم داوطلبانه تصمیم گرفتیم اون روز رو به عنوان یکی از کشیکهای خودمون وایستیم. من بخش جنرال و دوستم گوارش.آخرین کشیکی که با هم بودیم! دوست نازنینی که دقیقآ از روز اول دانشگاه با هم دوست شدیم و ٧ سال تمام دوست بودیم .شریک در تمام شادیها و غمها و کسی که در تمام خاطرات دانشگاهی من حضور داره! کسی که همیشه قوت قلبم بوده در تمام این سالها که اگر نبود مهربونیها و راهنماییها و دلسوزیها و اعتماد به نفس دادنهاش,چقدر زیاد بود وقتهایی در این ٧ ساله که برام غیر قابل تحمل میشد.دوست نازنین و رفیق شفیقم یکی از نعمتهایی بود که خدا به من ارزونی داشته!بغلماچ

 

کشیک ٢٩ اسفند برای ما کشیکی خاطره انگیز شد.هر ٢ بخش رو با هم کاور میکردیم.اولهای شب خلوت بود ولی نمیخواستیم بخوابیم,میخواستیم از آخرین با هم بودن نهایت استفاده رو بکنیم.نیشخند

فکر میکردم که فردای کشیک یعنی لحظه تحویل سال تو خونه باشم ولی اینطوری نشد.نزدیک صبح بود که ٣ تا مریض مسمومیت با هم اومدن! یکی مسمومیت با Co,یکی مصرف زیاده از حد مواد مخدر و یکی هم با شک به مسمومیت دارویی! هیچوقت فکر نمیکردم تو ساعتهای قبل تحویل سال انقدر مریض بستری بشه! منم که دلم نمیخواست کار مریضهایی رو که در شیفت من بستری شدن به گردن انترن کشیکی که تازه انترن شده بود بندازم,موندم تو بیمارستان تا کار مریضهام رو انجام بدم و نتیجه این شد که لحظه تحویل سال من در استیشن مشغول نوشتن مشاوره بودم! چشمک



پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/۳/٢٩ - مریم

بیهوشی

بخش ٢ هفته ای بیهوشی رو در بیمارستان امام گذروندیم در حالیکه مصادف شد با جریانات زلزلهنیشخند که منجر به انتقال یک شبه بسیاری از بخشهای امام به بیمارستان تازه تاسیس امام رضا شد و در نتیجه ما موندیم و یک اتاق عمل با تعداد محدودی عمل! هفته اول که خیلی از اساتید اجازه انتوباسیون به ما نمیدادند هفته دوم هم که چند تا عمل بیشتر نداشتیم! ولی بعد از اون همه کشیک ٢ هفته بدون کشیک بودن خیلی چسبید!عینک

در اتاق عمل جراحی مغز و اعصاب در جلوی چشمان کلی رزیدنت و اتند نوروسرجری میرم که مریض و انتوبه کنم در حالیکه اتند بیهوشی هم کنارم وایستاده تازه دارم لارنگوسکوپ را وارد دهن مریض میکنم که داد اتند نوروسرجری درمیاد که:چیکار میکنی؟ اینطوری که دندونای مریض و میشکونی!! منتظرو من که هنوز کوچکترین فشاری وارد نکرده بودم هاج و واج به اتندم نگاه میکنمتعجب و اونم میگه کارتو بکن من اینجام! ولی من که دیگه اعتماد به نفسم و از دست دادم دستم سست میشه و لارنگوسکوپ رو تقدیم اتند محترم میکنم!ناراحت 

نمیدونم چطور بعضیها به خودشون اجازه میدن در کاری که بهشون ربطی نداره دخالت کنن اونم در حالیکه اتند خودم بالا سرم هست و اگه اشتباهی بکنم بهم تذکر میده!قهر

خلاصه اینکه تموم اینها باعث شد که من انتوباسیون رو اونجور که باید و شاید یاد نگیرم!افسوس

  

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/۳/٢٧ - مریم

بخش نازنین ارتوپدی

بخش ٢ هفته ایه ارتوپدی یکی از نادر بخشهایی بود که احساس میکردم اتندها و رزیدنتها همگی خوبند مثل بخش اعصاب.لبخند

صبحها مورنینگ و ویزیت بخش و بعد کلاس نظری همراه با اکسترنها با آموزش نسبتآ خوب باعث شد مخصوصآ در زمینه رادیوگرافیها خیلی پیشرفت کنیم.کشیکها درسته که سنگین بود ولی دوست داشتنی بود. محیط اورژانس شهدا شبیه به ترومای امام بود البته خیلی شلوغ تر.در عرض یک کشیک اونقدر مریض می اومد که اکثرآ چند نفری آشنا درمی اومد.

 من که تو اکسترنی اتاق عمل ارتوپدی نرفته بودم عوضش و تو انترنی در آوردم! عملهای ارتوپدی واقعآ جالب و در عین حال سنگینه! با اون ابزارهای مخصوص شبیه دریل و پیچ و....استرس

ارتوپدیها اکثرآ عشق یاد دادن داشتند همین که پامونو میذاشتیم تو اتاق عمل کلی چیز یاد میدادن,در صورتیکه تو بخشهای دیگه شاید اصلآ به حضور ما اهمیتی داده نمیشد.قهر

بیمارستان شهدا با اون راهروهای باریک و پیچ در پیچ مشهوره ! بطوریکه اگه تابلوهای راهنما نبود بین بخشهای مختلف گم میشدیم!یول

کار ما در کشیکها عملآ فقط نوشتن شرح حال و گرافی بود و گاهی سوچور ! ٢ تا کشیک هم در بیمارستان قاضی داشتم که یاد و خاطره بخش خون رو برام زنده کرد.بغل

تو یکی از کشیکها یه پیرمردی اومده بود که تنها بود, پرسنل نازنین اورژانس براش سنگ تموم گذاشتن حتی براش خوراکی خریدند. پیرمرد در حالیکه داشت تشکر میکرد و میگفت که هیچ کس و نداره, رزیدنت نازنین گفت: اگه هیچ کس و نداری خدا رو که داری!! تو اون لحظه چشام پر اشک شد, آره اگه هیچ کس و نداریم خدا رو که داریم!! فرشته

کسانیکه از حدود ١٢ شب به بعد می اومدن معمولآ شرح حال درستی نمیدادن و در مورد نحوه آسیب دیدنشون قصه بافی میکردن!

پرسنل اورژانس که باتجربه بودن میگفتن مواردی که این موقع شب میان اکثرآ مشکوکند.

ساعت ٢ نصفه شب یه دختری اومده بود تنها که میگفت اینجا دانشجوست و هیچکس و نداره با یه صورت یه وری شده که میگفت از پله ها افتاده و حالا دستش درد میکنه... اولش برای معاینه همکاری نمیکرد رزیدنت هم ولش کرد و به من گفت: فکر کرده انقدر احمقیم که نمیفهمیم با مشت زدن تو صورتش! ولی با وجود تمام این حرفها من دلم براش سوخت و برای رادیوگرافی همراهش رفتم . عکسش تو آرنج یه ناحیه مشکوکی داشت که گفتیم اون شب رو بستری بشه و فردا تو بخش مشاوره فک و صورت براش بدیم! سبز

در کل بخش ارتوپدی جزء بخشهای دوست داشتنی برای من بود.خیال باطل

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/۳/٢٠ - مریم

بخش زنان

وصف سختی بخش زنان رو همیشه شنیده بودم. ولی خوشبختانه اونقدرها هم که همه میگفتن بد نبود.بخصوص که رزیدنتهای سال اولی نازنینی داشتیم:خانم دکتر افصحی،دکتر کاظمی،دکتر علیزاده و دکتر یوسف زاده
کشیکها واقعآ سنگین بود بخصوص که ۱ انترنه کشیک میدادیم ولی خوشبختانه شبها حدود ۴ ساعت آف داشتیم و این فوق العاده بود!همیشه میگن محیطی که توش فقط خانمها یا فقط آقایون باشن محیط خوبی نمیشه.به نظرم این حرف تا حدی درسته.تو بخشهای دیگه میدیدم که رزیدنتهای سالهای مختلف خیلی با هم صمیمی و دوست هستند ولی تو بخش زنان به نظرم جو خیلی سنگین بود و هر رزیدنتی از سال بالایی خودش خیلی حساب میبرد.استرسنمیدونم چرا همش حس میکردم رزیدنتها فقط دنبال این هستند که از همدیگه ایراد بگیرن و همدیگه رو محکوم کنن.البته همه میگفتن که حالا جو خیلی خیلی نسبت به سابق بهتر شده.

بیشتر وقتمون تو این ۱ ماه توی لیبر گذشت وسط ناله ها و جیغهای زنان باردار. تو بخش زنان بیشتر از هر وقتی احساس میکردم که چقدر زنها بدبختند ولی چیز جالبی که وجود داره اینه که بیشتر زنها این دردهایی رو که میکشن فراموش میکنن یعنی اگه از زنان مولتی پار بپرسی که حاملگی قبلیت چطور بود میگه حاملگی قبلیم خیلی راحت بود اینجوری درد نکشیدم.نیشخندکی میتونه تصور کنه زنی رو که در بدو ورود به لیبر آروم و مودبه تا چند ساعت دیگه چه جوری قراره جیغ و فریاد کنه و از درد به خودش بپیچه و فقط آرزوی مرگ یا خلاصی از این وضعیت رو بکنه! بیخود نیست که میگن بهشت زیر پای مادرانه! قلب

لحظه شیرین تو لیبر لحظه ایه که بچه بالاخره دنیا میاد و مادر با دیدن بچش تمام دردهاش و فراموش میکنه.آخ که چقدر بچه های تازه به دنیا اومده دوست داشتنی هستند بغلوقتی که زیر وارمر خشکشون میکنی و بند نافشون رو میبری و میگی یه موجود کوچولو به دنیای بزرگ ما اضافه شد.رشته زنان واقعآ رشته پر استرسیه چون باید نتیجه زحمات ۹ ماهه رو برداشت کنی ولی در نهایت وقتی که مادر و بچه رو سالم میبینی خستگیها از تنت درمیاد و این قشنگی رشته زنانه.

یه سوالی که همیشه ذهنم و به خودش مشغول میکنه اینه که آیا میشه تو رشته زنان همیشه خوش اخلاق و خونسرد بود و در عین حال موفق؟ چون این رشته جوریه که بعضی وقتها  نیاز به خشونت داره مثلآ اگه سر مادر در لحظات بحرانی داد نزنی و قاطعیت به خرج ندی مادر زور نمیزنه و ممکنه بچه در نهایت خفه بشه و زحمات همه به باد بره.چیزی که وجود داره اینه که اکثر کسانی که اولین بار برای زایمان میان و مخصوصآ کسانی که از اطراف میان و سن کمی دارن اطلاعاتشون در مورد نحوه زایمان کمه  و این کار و سخت تر میکنه در صورتی که اگه از قبل آموزشهای لازم رو ببینن کار برای همه راحت تر میشه.چیز بد دیگه ای که رواج شده اینه که حتی زنهای ۱ سانتی رو هم بستری میکنن و به زور سنتو هم که شده باید زایمان کنند ما نمیذاریم زایمان روند طبیعی خودشو طی کنه.قهر

همیشه تو آروم کردن زنهای زایمانی عاجز میشدم و تنها چیزی که میتونستم بهشون بگم این بود که باید تحمل کنی هیچ چاره دیگه ای نیست! توکلت به خدا باشه بالاخره تموم میشه.تمام زنها موقع درد کشیدن دوست دارند یکی کنارشون باشه دوست دارند دست یکی رو محکم بگیرن و اگه تو اون لحظه کنارشون باشی دستت و محکم میگیرن و ول نمیکنن یادم نمیره التماسهای زنی رو که وقتی من داشتم میرفتم میگفت تو رو خدا تا  وقتی من زایمان نکردم از پیشم نرو آخه اینجا فقط تو مهربونی!!نیشخندخیلی بیرحمانه است حرفهایی که بعضیها میزنن مثلآ تقصیر خودته ما که دعوت نامه نفرستاده بودیم بیای زایمان کنی! همه زنها وقتی که دیگه نمیتونن تحمل کنن میگن تو رو خدا ببرین من و سزارین کنین من دیگه دارم میمیرم ولی هیچ چاره ای نیست و تا اندیکاسیون نداشته باشه مریضی رو سزارین نمیکنن.درسته که زایمان طبیعی خیلی مزبتها به سزارین داره ولی خداییش چند تا از دکترها خودشون زایمان طبیعی میکنن؟ با امید به روزی که روند زایمان طبیعی برای خانمها راحت تر بشه! کلآ خاطرات بخش زنان زیاده چه خوب و چه بد.خوب مثل لحظه شیرین تولد و بد مثل شاهد به دنیا اومدن یه بچه مرده بودن! ترس اولی که موقع گرفتن بچه داری و همش میترسی که بچه سر بخوره و از دستت بیفته! تا صبح بیدار موندن و اپی دوختن و ترس اینکه نکنه اپیش باز بشه! وسواس اینکه نکنه یه موقع گازی جا مونده باشه! ساعتهای متوالی دست روی شکم زن حامله گذاشتن و انقباض گرفتن بطوریکه دستت خشک بشه! ولی وقتی ثمره این کارها رو میبینی خستگی از تنت درمیاد...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٢/۱۳ - مریم

بخش عفونی

باز هم تقسیم بین سینا و امام.همه دوست داشتند که امام بیفتند ولی من  دیگه بی خیال شده بودم.بالاخره ما افتادیم سینا و حالا واقعآ راضیم و میبینم که کار خدا بوده.عفونی بخش آروم و بی استرسی بود.
من بالاخره این Antibiotics رو یاد نگرفتم.

کشیک عفونی بودم رفتم که تو اورژانس مریض ببینم.همراههای مریض برام آشنا بودن ولی هر چی نگاه کردم مریض و نشناختم.همراهان مریض من و شناختند و بالاخره یادم آوردن که این مریض و اولین بار ۳ ماه قبل خودم تو اورژانس امام دیده بودم با اختلال هوشیاری. اما مریض انقدر کاشکتیک و نحیف شده بود که نشناختمش و حالا اومده بود با یک زخم بستر عمیق عفونی.کاملآ میشد حس کرد که پسر و شوهرش دیگه خسته شده اند!

خدایا ازت میخوام فقط تا وقتی زنده باشم که سربار کسی نباشم!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/۱/۳٠ - مریم

کودکان

۳ ماه کودکان رو هم پشت سر گذاشتیم با همه استرسها، خوبیها و بدیها،کشیکها و شبهای پر استرس و تا صبح بیدار موندن و نلسون مقدس(!) قطور رو حمل کردن برای مورنینگ فردادفتر پیگیری و بدو بدوها برای امضا گرفتن دفتر پیگیری، روزهای پیگیری،استرس ویزیت ICU،راندهای شبانه، کلاسهای آبشاری، مورتالیتی،CPC و ... 

از همون روز اول احساس میکردم اومدم یک دوره تبعید ۳ ماهه رو بگذرونم به خصوص که دوست نازنینم هم در کنارم نبود.اما این ۳ ماه زودتر از چیزی که فکرش رو بکنم تموم شد. مورنینگهای دکتر بیلان هم با همه استرسهاش تموم شد.اولها خیلی سخت میگذشت اما یواش یواش دیگه عادت کردیم به ضایع شدن و بازخواست شدن!
در کل بخش کودکان خیلی مفیده و اگه کسی بخواد میتونه خیلی خوب استفاده کنه چون اساتید باسوادی در کودکان جمعند از جمله: دکتر ملکیان، دکتر جعفری،دکتر صمدی،دکتر راستکار،دکتر برزگر،دکتر شیوا،دکتر قره باغی،دکتر سخا،دکتر قرقره چی،دکتر مرتضوی،دکتر رفیعی، دکتر حسینپور،دکتر رضامند،دکتر اسکویی،دکتر قرشی ... و استاد بزرگ :دکتر برادران دوست داشتنی!!

سر و کار با بچه ها و نوزادان هم که برای خودش عالمی داره!

اگر  جو استرسی مورنینگها کمتر بشه بخش کودکان میتونه خیلی مفیدتر باشه! مثل مورنینگهای بی نظیر و مفید دکتر اصلان آبادی نازنین که کوچکترین توهین و استرسی وجود نداره و در عوض بینهایت آموزشیه!

حالا که بخش کودکان رو پشت سر گذاشتم دیگه اونجا رو به چشم یک تبعیدگاه نمیبینم در عوض احساس میکنم که خیلی پخته تر و با تجربه تر شدم.

زیر شیشه میز اورژانس در کنار دوز داروها شعرهایی نوشته شده توسط بچه های با ذوق به چشم میخوره از جمله:

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم     

مرگ آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم 

                                      *********************

ای صمیمی ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی

ای قدیمی ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم

آرزویم همه سرسبزی توست

آرزویم همه خوشبختی توست!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٦/۸/٢٥ - مریم

HIV مثبت:

نزدیک صبح میریم که کشیک اورژانس و تحویل بگیریم همین که پامون و میذاریم تو اورژانس به میمنت قدم ما یه مریض میارن، اونم چه مریضی!!!
یه مرد HIV مثبت با سل فعال که تشنج کرده بود.معتاد تزریقی بود.خوبه که خانوادش همه اینها رو گفتن! همه یه جورایی ترسیده بودن و جرات نزدیک شدن به مریض و نداشتند.خانوادش هم دیگه داشتند راضی میشدند که ببرنش و قبول داشتند که هیچ جا برای همچین  مریضی کاری نمیشه کرد.ما هم همش خدا خدا میکردیم که خانوادش رضایت بدن و ببرنش! آخه به خدا ما هنوز جوونیم آرزو داریم!!!
تو همین گیر و دار بود که بالاخره خانم دکتر رزیدنت نازنین اورژانس دلش نیومد که مریض و با اون حال بفرسته و گفت ما کارهایی رو که اینجا براش لازم باشه انجام میدیم! خلاصه اینکه پرستارهای نازنین هم بی هیچ چون و چرایی حاضر شدند که ازش رگ بگیرن! رگ گیری موفق نشد و خانم دکتر گفت:به رزیدنت جراحی بگین بیاد کات دان کنه! حالا این وسط هم ما هی خودمونو تیکه پاره میکنیم که خانم دکتر تو رو خدا نه! خطرناکه! بالاخره رزیدنت جراحی هم  اومد و اونم بی هیچ چون و چرایی مثل اینکه این مریض مثل مریضای دیگه باشه شروع کرد به کات دان کردن!

 بالاخره پرستارها موفق به رگ گیری شدن و دیگه نیازی به کات دان نشد.
مریض نیاز به ساکشن داشت و این کار و به من محول کردن! وقتی دیدم بقیه چطور زحمت کشیدن منم با تجهیزات کامل رفتم و مریض و ساکشن کردم!
در نهایت اینکه میتونم با جرات بگم هیچ کوتاهی در حق اون مریض نشد و با اون مثل تموم مریضای دیگه رفتار شد و آخر سر هم مریض در بخش عفونی بستری شد.به این میگن وجدان کاری!!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٦/٦/٤ - مریم

اورژانس امام:

یکی از بچه ها راست می گفت کار کردن تو اورژانس برای انترن بیشتر از اینکه نیاز به سواد داشته باشه نیاز به نیروی بدنی داره که بتونی ۱۲ ساعت تمام سر پا باشی و تو بدو بدو و استرس کاری اورژانس کم نیاری! یکی از فواید اورژانس برای من کمردرد و پا درد بود، تو هیچ بخش دیگه ای انقدر از لحاظ بدنی خسته نمیشدم.همیشه بدو ورود به اورژانس برام سخت بود یه وقتایی که عصرهای جمعه می رفتم که کشیک شب وایستم وقتی همه رو می دیدم که برای تفریح و گردش اومدن بیرون و من دارم میرم که وارد شلوغی و هیاهوی اورژانس بشم بدجوری دلم میگرفت ولی خوشبختانه همین که وارد کار میشدم به چیزی جز مریضها فکر نمیکردم!
تخت،تروما،CPR، تریاژ ،۲ روز صبح، ۲ روز شب، ۲ روز آف این بود برنامه زندگی ۱ ماه ما. دیگه حساب روز و شب  و چند شنبه بودن از یادم رفته بود.یه چیز لذت بخش برام این بود که شبهایی که تا صبح بیدار بودیم یهویی سیاهی شب جای خودشو به سپیدی صبح میداد و این پیوند خوردن شب به صبح رو به عینه دیدن برام لذت بخش بود!!!
هر روز اورژانس برای خودش خاطره ست با کیسهای مختلف و آدمای مختلف. تو اورژانس با هر جور آدمی سرو کار داری از آدمای متشخص گرفته که واسه هر کاری که می کنی تشکر میکنن تا آدمای پر مدعایی که هر کاری بکنی باز هم طلبکارن!
در کل به نظر من بیشتر از نود درصد مریضا آدمای پر مدعایی نیستند و به کاری که براشون میشه راضیند.چیزی که همیشه خستگی رو از تنم به در میکرد این بود که ببینم مریضا با حال خوب و راضی از اورژانس برن! گاهی انقدر خسته میشدم که حتی نای جواب دادن به مریضا و همراهاشونو نداشتم.یادمه تو کل اورژانس فقط سر یه مریض داد زدم یه پیرمردی بود که با مصیبت براشNG زدم قرار بود برای گرافی ماده کنتراست بگیره . یهو اومدم دیدم NG شو درآورده پرت کرده تو سطل آشغال! دیگه نفهمیدم چی شد یک جیغ بنفشی سرش کشیدم که مریضای تختهای اینطرفی و اونطرفی برگشتند ببینند چی شده؟ خودم از خودم تعجب کردم! این من بودم؟ وای عجب چسبید اون جیغه!! مثل اینکه گاهی وقتها لازمه آدم خشن باشه!
بعضی وقتها بچه ها به مریضایی که دارو به قصد خودکشی خورده بودن میخواستن ان جی بزنن با خشونت رفتار میکردن و میگفتن حقته می خواستی خودتو بکشی؟ پس حالا باید اینم تحمل کنی! ولی من دلم نمی اومد اینطوری بگم!

اورژانس محیطی بود که با تمام وجود می تونستم حس کنم پزشکی حرفه مقدسیه!
البته محیط اورژانس و مریضها مخصوصآ مریضای ترومایی یه وقتایی واقعآ ناراحتم میکرد روزی نبود که چندین تصادف موتورسیکلت نداشته باشیم.انقدر مریضای ترومایی میدیدم که دچار فوبی از هر چی ماشین و موتور سیکلت و خیابون شده بودم.وقتی تو خیابون راه می رفتم دلم میخواست به همه داد بزنم بگم: تو رو خـــــدا مواظب باشین!!
هر قسمتی از اورژانس ویژگی خاص خودشو داره! تختها که Turn Over بالایی داره ،تروما که بستگی به تصادفات داره و CPR که باید آماده باش باشی که تا مریض بدحال اومد سه سوت همه کارهاش و بکنی.
درسته که محیط اورژانس از نظر آموزشی خیلی جالب نبود ولی از نظر کار عملی خوبه و همینطور کلاسهای نظری بعضی اساتید مفیده!

نمیخوام گلایه کنم که چرا انترن باید لوله آزمایش بنویسه؟چرا انترن باید در نقش ونتیلاتور انقدر آمبو بزنه که از کت و کول بیفته؟در عوض نتونه کارهایی مثل انتوبه کردن رو انجام بده ؟چرا انترن باید جوابگوی اختلاف نظرات رزیدنتها باشه؟چرا نباید آموزشی بربالین مریض وجود داشته باشه؟و...


امتحان آخرمون هم که رزیدنتهامون کلی زحمت کشیده و برامون امتحان آسکی برای اولین بار برای امتحان اورژانس تدارک دیده بودند.
خلاصه اینکه اورژانس با همه سختیها و خستگیهاش برام دوست داشتنی بود و الان که اورژانس و  تموم کردم یه وقتایی دلم میخواد دوباره تو اون محیط برگردم.

آآآآآآآآآآآآآخ که چقدر دلم برای اورژانس امام تنگ شده!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٦/٥/٢٢ - مریم

سوچور Semi Subcutaneous:

امروز یه سوچور جالب یاد گرفتم به اسم Semi Subcutaneous که سوچور فقط یه طرف زخم میفته، خیلی سوچور تمیزی از آب درمیاد.برای زخمهای اسکالپ مناسبه! تا به حال همچین سوچوری ندیده بودم!



پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٦/٤/٤ - مریم