بخش نازنین ارتوپدی

بخش ٢ هفته ایه ارتوپدی یکی از نادر بخشهایی بود که احساس میکردم اتندها و رزیدنتها همگی خوبند مثل بخش اعصاب.لبخند

صبحها مورنینگ و ویزیت بخش و بعد کلاس نظری همراه با اکسترنها با آموزش نسبتآ خوب باعث شد مخصوصآ در زمینه رادیوگرافیها خیلی پیشرفت کنیم.کشیکها درسته که سنگین بود ولی دوست داشتنی بود. محیط اورژانس شهدا شبیه به ترومای امام بود البته خیلی شلوغ تر.در عرض یک کشیک اونقدر مریض می اومد که اکثرآ چند نفری آشنا درمی اومد.

 من که تو اکسترنی اتاق عمل ارتوپدی نرفته بودم عوضش و تو انترنی در آوردم! عملهای ارتوپدی واقعآ جالب و در عین حال سنگینه! با اون ابزارهای مخصوص شبیه دریل و پیچ و....استرس

ارتوپدیها اکثرآ عشق یاد دادن داشتند همین که پامونو میذاشتیم تو اتاق عمل کلی چیز یاد میدادن,در صورتیکه تو بخشهای دیگه شاید اصلآ به حضور ما اهمیتی داده نمیشد.قهر

بیمارستان شهدا با اون راهروهای باریک و پیچ در پیچ مشهوره ! بطوریکه اگه تابلوهای راهنما نبود بین بخشهای مختلف گم میشدیم!یول

کار ما در کشیکها عملآ فقط نوشتن شرح حال و گرافی بود و گاهی سوچور ! ٢ تا کشیک هم در بیمارستان قاضی داشتم که یاد و خاطره بخش خون رو برام زنده کرد.بغل

تو یکی از کشیکها یه پیرمردی اومده بود که تنها بود, پرسنل نازنین اورژانس براش سنگ تموم گذاشتن حتی براش خوراکی خریدند. پیرمرد در حالیکه داشت تشکر میکرد و میگفت که هیچ کس و نداره, رزیدنت نازنین گفت: اگه هیچ کس و نداری خدا رو که داری!! تو اون لحظه چشام پر اشک شد, آره اگه هیچ کس و نداریم خدا رو که داریم!! فرشته

کسانیکه از حدود ١٢ شب به بعد می اومدن معمولآ شرح حال درستی نمیدادن و در مورد نحوه آسیب دیدنشون قصه بافی میکردن!

پرسنل اورژانس که باتجربه بودن میگفتن مواردی که این موقع شب میان اکثرآ مشکوکند.

ساعت ٢ نصفه شب یه دختری اومده بود تنها که میگفت اینجا دانشجوست و هیچکس و نداره با یه صورت یه وری شده که میگفت از پله ها افتاده و حالا دستش درد میکنه... اولش برای معاینه همکاری نمیکرد رزیدنت هم ولش کرد و به من گفت: فکر کرده انقدر احمقیم که نمیفهمیم با مشت زدن تو صورتش! ولی با وجود تمام این حرفها من دلم براش سوخت و برای رادیوگرافی همراهش رفتم . عکسش تو آرنج یه ناحیه مشکوکی داشت که گفتیم اون شب رو بستری بشه و فردا تو بخش مشاوره فک و صورت براش بدیم! سبز

در کل بخش ارتوپدی جزء بخشهای دوست داشتنی برای من بود.خیال باطل

/ 6 نظر / 173 بازدید
Ray VQ

خوش به حالت که انقدر خوش بینی! اونم تو اورتوپدی! ما که نرفتیم اما حسابی تعریف شنیدیم!

نیلوفر

سلام وای چقدر لذت بردن از خوندن خاطراتت , من که الان علوم پایه می خونم و خیلی دلم می خواد زودتر برم بیمارستان [لبخند] منم لینکتون کردم [گل]

dr-mari

سلام مریم جونم .. ارتوپدی خش فوق العاده ای بود که مفت گذشت [چشمک] اساتیدش فوق العاده دوست داشتنی بودن . البته یک ماه بودیم تو استجری [لبخند][گل] الانم اطفالم [ناراحت] وحشتناکه

سعید

حس غریبی دارد خواندن وبلاگتان! انگار تک تک خاطرات و روز های من دوباره دارند تکرار میشوند. فقط زاویه دوربین اندکی تغییر کرده است. من را یاد شب چهار شنبه سوری چند سال قبل انداختید در اورژانس شهدا. از اون شب به بعد تمام تلاشم را می کنم که دو جا پایم را نگذارم: اول میدان جنگ و دوم جهنم [نیشخند].

ههعع

سلام من مهسام کلی خاطره زیبا از دوران دبیرستان و دوران دانشجویی دارم که هیچ کس باور نمیکنه دوست داشتی برات بدم حتما ادرس وبلاگتان را بندازید ایمیل بزنsangarsazan90@yahoo.com